قضیه معارضین ایرانی یا چرا کار کردن در ایران، از هم‌آغوشی با قاطر هم سخت‌تر است؟

ما ملت باهوشی هستیم. نه که فکر کنید بقیه ملت‌ها همه خر و قاطر هستند، فقط ما همه انیشتین هستیم. نه. بقیه دنیا هم باهوشند. اما ما با خباثت خاص خودمون، از هوش سوءاستفاده می‌کنیم. یک نمونه‌اش همین معضل معارضین تو پروژه‌ها و کارگاه‌های عمرانی ایرانه. الان چند ساله که شرکت ما داره تو این کشور آسیای مرکزی کار می‌کنه، بدون حتی یک معارض.

درد کشیده‌های این قضیه می‌دونند چی می‌گم. می‌دونند که معارضین تو پروژه‌های ایران، چه بلایی سر پیمانکارها می‌آرن. مثلن یک پروژه داشتیم تو یکی از استان‌های غربی کشور. همون اول پروژه یک پول هنگفتی ریختند تو حلقوم بومی‌های اونجا که مثلن زمین‌های پروژه رو خریده باشند ازشون. یک روز می‌دیدی یک طایفه‌ی دویست-سیصد نفری، با تفنگ و نارنجک ریختن کل کارگاه رو اشغال کردند. چی شده؟. شیرعلی می‌گه نوک قله‌ی یک کوهی که 3 کیلیومتر با کارگاه ما فاصله داره، یک باغ اناری داشته که اجدادش درست کرده بودن. ولی حالا چون ما سه کیلومتر این طرف‌تر، تو پروژه‌مون انفجار زدیم، تمام انارهاش خراب شده!

بعد ما هرچی به اون قله کوه نگاه می‌کردیم، به جز یک درخت بلوط خشک شده، چیز دیگه‌ای نمی‌دیدیم. اما مگه این طایفه زبون آدمیزاد سرش می‌شد؟ الا و بلا که انارهای ما خراب شده و باید خسارت بدید. حالا چه قدر؟ 200 میلیون! انار کیلویی چند حساب می‌کردن خدا می‌دونه. اگه بالای اون کوه شمش طلا می‌کاشتند، این قدر نمی‌شد.

حالا فکر می‌کنید ماجرا همین جا تموم می‌شد؟ بعد که پول خسارت انارشون رو می‌دادیم، دو هفته هفته بعد دوباره شیرعلی و طایفه‌اش با اسلحه کارگاه رو اشغال می‌کردند. این بار چی شده؟ می‌گفتند: باغ انارمون رو که خشک کردید. الان ما چی کار کنیم؟ همه بیکار شدیم. باید ما رو تو پروژه‌تون استخدام کنید.

مصیبت‌هامون یکی دو تا نبود که. یک روز داشتیم یک جایی حفاری می‌کردیم، خوردیم به سنگ. بعد انگار «زال» پر سیمرغ رو آتیش زده باشه، دوباره سر و کله شیرعلی و طایفه‌اش پیدا شد و حمله کردند به کارگاه. باز چی شده؟ شیر علی میگه ما فقط این زمین رو به شما فروخته بودیم. سنگ‌های توی زمین رو که نفروخته بودیم. این سنگ‌ها مال ماست، ما هم گفتیم باشه. بیاین برشون دارین. چشمتون روز بد نبینه. کاری که ما قرار بود تو سه روز انجام بدیم، حضرات با تیشه و بیل تو سه ماه انجام دادند و دهن ما رو مورد عنایت قرار دادند.

بعد حفاری ما تموم شد، خواستیم یک دیواری درست کنیم. باز هم این شیرعلی و طایفه‌اش حمله کردند، کارگاه رو گرفتند. چی شده؟ چرا می‌خواین دیوار رو با آجر درست کنید؟ ما سنگ داریم. دیوار رو با سنگ درست کنید. سنگ‌هامون رو می‌فروشیم بهتون. همون سنگ‌هایی که که چند وقت پیش کنده بودند رو دوباره به خودمون فروختند.

ما هم گردنمون از مو باریک‌تر، گفتیم چشم. یک کمپرسی و لودر بردیم، سنگ‌ها رو باز بزنیم، باز دیدیم طایفه حمله‌ور شدند به ماشین‌ها. چی شده؟ ما خودمون تراکتور داریم، سنگ‌ها رو براتون می‌آریم. اندازه حمل شاتل فضایی از ما کرایه گرفتند، بعد دو هفته سنگ‌ها رو آوردند کارگاه. ما این وسط همش می‌زدیم تو سرخودمون. کار دیگه‌ای ازدستمون بر نمی‌اومد.

بعد اومدیم دیوار رو بسازیم. باز شیرعلی و رفقا حمله کردند کارگاه رو گرفتند. چی شده؟ گفتند این سنگ‌ها رو خودمون آوردیم، دیوار رو هم خودمون باید بسازیم. مجبور شدیم کار دیوارچینی رو با یک قیمت نجومی بدیم بهشون. قیمتی که باهاش می‌تونستیم دیوار چین رو بسازیم. خلاصه همین جور این چرخه تا آخر هر پروژه‌ای تو ایران ادامه داره.

حرف هم بزنی و اعتراض هم که بکنی، چنان کولی‌بازی و ننه‌من‌غریبم‌بازی در می‌آرند که دل سنگ هم کباب می‌شه. قضیه رو می‌کشونند به صدا و سیما و نماینده مجلس و استاندار و امام جمعه و خلاصه اونا می‌شن کاروان امام حسین، پیمانکار فلک‌زده هم میشه لشکر یزید و عمر بن سعد.

اما اینجا که ما از این مصیبت‌ها نداریم. مثل بچه آدم داریم کار می‌کنیم. بومی‌های اطراف پروژه هم مشغول زندگی خودشونند. هر چند وقت یک بار هم یک سنگی چیزی از طرف ما پرت میشه سمت دهاتوشون. ولی صدا از کوه در می‌آد، از این‌ها هیچ صدایی در نمیاد. معارض‌بازی هم خبری نیست. خدا رو شکر. چه قدر حرف زدم. عوض این چند وقت که ننوشته بودم، شد.

01/02/2012 at 19:55 2 دیدگاه

چه طور سوسیالیسم، ملتی را فاحشه می‌کند؟

زنان این کشوری که من در آن کار می‌کنم، به طور بالقوه همه فاحشه هستند. نه تنها این کشور، تقریبن تمام کشورهای آسیای مرکزی و حتی تمام زنان کشورهای استقلال یافته از شوروی سابق، چنین وضعیتی دارند. یعنی به طور بالقوه فاحشه هستند و درصد قابل توجهی از زنان نیز به طور بالفعل از طریق تن‌فروشی روزگار می‌گذرانند.

اگر سفری به دوبی، تایلند، لنکاوی مالزی، ارمنستان، نخجوان و حتی ترکیه داشته باشید، از کثرت فاحشگان با ملیت کشورهای جمهوری‌های جدا شده از شوروی که در این مناطق مشغولند، تعجب خواهید کرد. اما چرا این گونه است؟ جواب من «سوسیالیسم» است. سوسیالیسم شوروی سابق چنین هدیه‌ای را تقدیم این مردم کرده است.

شعار عدالت و برابری شاید زمانی برای خیلی از مردم جمهوری‌های اطراف شوروی شیرین بود. حتی هنوز اکثر این مردم از آن دوران با نیکی یاد می‌کنند. حتی عده‌ای بر این باورند که مصیبت‌های فعلی‌شان ناشی از استقلال است. اما وقتی به عمق مطلب فکر می‌کنید، می‌بینید که این شعارهای عدالت و برابری و سوسیالیسم است که ریشه‌های اقتصادِ بازار، تولید ثروت بر اساس منفعت شخصی و سرمایه‌داری و لیبرالیسم را خشکانده و پس از خشکاندن این ریشه‌ها، تنها درختی بی‌حاصل، بی‌شاخ و برگ و خمیده باقی گذاشته است. فقر و نکبت و تنگدستی، یادگار عدالت و برابری است. فاحشگی و تن‌فروشی، سزای حذف مالکیت فردی و تولید ثروت خصوصی می‌باشد.

فقر از هر دربی وارد خانه‌ای شود، فساد هم پشت سرش می‌آید. حاکمان پس از استقلال این جمهوری‌ها هم خیلی سعی کردند تا وضعیت را بهتر کنند. اما تعمیر خانه‌ای که از پای‌بست ویران شده، کار هر کسی نیست.

این دخترکان و زنان اکثرن بسیار زیباروی ازبکی، ترکمن، ارمنی ، گرجی و…. که امروز تن‌هایشان را می‌فروشند، معلول تفکری هستند که روزگاری با دهان‌های گشوده، عدالت و برابری را فریاد می‌زد. هر کدام از این فاحشه‌ها، امروز می‌توانستند یک معلم، دانشجو، پزشک، مهندس یا خانه‌دار خوبی باشند….اما…. لعنت به سوسیالیسم….لعنت به هر کسی که شعار برابری اقتصادی می‌دهد…. لعنت به هر انقلابی که هدفش برقراری عدالت اقتصادی است، آن هم از طریق به زیر کشیدن سرمایه‌داران و ملی کردن و دولتی کردن دارایی‌ها…لعنت به حاکمانی که شاید حالا خودشان و سایه منحوسشان روی سر ملتشان نیست، اما آثار خیانت‌هایشان سال‌ها در کنار مردمشان خواهد بود…لعنت…

21/01/2012 at 18:37 3 دیدگاه

بعد از خلیج، سفرنامه دوبی

سفر معمولن زیاد میرم. بیشتر داخل ایران. چون مخارج سفر خارج از ایران زیاده. اغلب تمام اتفاقات سفرهام رو تو دفتر می‌نوشتم تا این که تو یکی از اسباب‌کشی‌هامون، اون دفترچه‌ها همراه چند چیز دیگه گم و گور شد. به خاطر همین تصمیم گرفتم از این بعد تمام سفرنامه‌هام رو تایپ کنم و بعد دیدم حالا که تایپشون می‌کنم، خب چرا نذارمشون تو وبلاگ؟ سنگ مفت، گنجشک هم مفت.

اول می‌خواستم تو چند پست دنباله‌دار بذارمشون. ولی دیدم حجم عکس‌ها و مطالب، خیلی زیادتر از حجم استاندارد  مطالب و پست‌های یک وبلاگه و بنابراین نتیجه این شد که حال شما می‌تونید اولین سفرنامه دیجیتال من که در مورد سفر چند روز پیشم به دوبی هست رو از لینک‌های پایین دانلود کنید:

دانلود بعد از خلیج (سفرنامه دوبی) حجم 8 مگابایت
دانلود با کیفیت پایین‌تر بعد از خلیج (سفرنامه دوبی) حجم 3 مگابایت

16/01/2012 at 19:10 ۱ دیدگاه

اي موريانه‌ها! قطعنامه‌هاي تحريم ايران را بخوريد.

اصولن تكرار چيز بديست. انسان از تكرار مكررات بدش مي‌آيد. مثلن شما فرض كن من هر هفته بيايم اول هر پست وبلاگم بنويسم  كه: «اين مملكتي كه ما براي كار به آن آمده‌ايم، از آنجا كه نزديك سيبري روسيه و اردوگاه‌هاي كار اجباري و شكنجه‌گاه‌هاي استالين مي‌باشد، بسيار سرد هست و تازه ساعتش هم يك ساعت و نيم با ايران اختلاف دارد. در مورد سردي همين قدر بگويم كه فكر كنم چند وقت ديگر به جاي آب و چايي شايد مجبور شويم هر روز سر صبح، يك چهار ليتري ضديخ بهران را سر بكشيم.» واقعن چه لزومي دارد اين همه تكرار؟

بگذريم. اختلاف زماني يك و نيم ساعتي اينجا هم كه موجب شده كلن  برنامه نود را نتوانم نگاه كنم. چون آن موقع كه ايران بودم فقط يك ساعت و نيم اول برنامه نود را نگاه مي‌كردم و حالا كلن نود اينجا يك ساعت و نيم ديرتر شروع مي‌شود و اين يك مصيبت بزرگ است.

ولي سوژه خنده جايگزين بسيار است.  مثلن از كارگر بومي پروژه‌مان پرسيدم محبوب‌ترين خواننده كشور شما كيست؟ در جواب گفت: اندي! بعد من گفتم: آفرين، پس هنرمندان ايراني را هم مي‌شناسيد. فيلم و سريال ايراني هم نگاه مي‌كنيد؟ گفت بله، سريال‌هاي ايراني را خيلي دوست داريم. مثل عشق ممنوع و اِزَل! (سريال‌هاي تركيه‌اي كه با دوبله فارسي پخش مي‌شوند)

گاهي شرايطي پيش مي‌آيد كه انسان به مملكت  خودش اميدوار مي‌شود. مثلن وقتي مي‌بيند عده‌اي از ملت‌ها از درك پديده‌اي به نام دوبله عاجزند. البته اين شرايط موقتي است و وقتي شما ساعت 10 شب اخبار بيست و سي را (به دليل اختلاف زماني) نگاه مي‌‌كنيد (بله، ما اينجا هم اخيرن امكانات تماشاي رسانه ميلي را فراهم نموده‌ايم) و مي‌بينيد كه آمريكايي‌ها هواپيماي بدون سرنشين ساخته‌اند به اندازه دو زمين واليبال و بعد چند هزار كيلومتر آن را داخل خاك ايران نيفوذ دادند و بعد ما آن را تور كرده‌ايم و رويش پارچه چسبانده‌ايم كه آمريكا هيچ غلطي نمي‌تواند بكند ،(نفس را داشتيد؟) مجددن نسبت به مملكت خود مأيوس مي‌گرديم.

فقر و فلاكت مردم اين كشور را كه مي‌بينم، باز هم براي لحظاتي مصيبت‌هاي مملكت خودمان را فراموش مي‌كنم. اما وقتي در خبرها ‌مي‌خوانم كه بهمني رئيس كل بانك مركزي ايران فرموده است: «به دليل تحريم‌هاي سنگين اقتصادي،  دوسال بايد در شعب ابيطالب باشيم»، دوباره داغ دلم تازه مي‌شود. البته تحريم اثري ندارد و به قول يارو «تحريم نمنه؟» انشاءالله دو سالي در شعب ابيطالب كنار هم خوش مي‌گذارنيم و بعد هم كه قطعنامه‌هاي تحريم ايران را موريانه مي‌‌خورد و همه چي به روال عادي بر مي‌گردد. البته در صورتي كه مسئول بايگاني پرونده‌هاي تحريم در شوراي امنيت سازمان ملل، نسخه پي‌دي‌اف يا اسكن شده آن‌ها را در اختيار نداشته باشد كه در آن صورت ديگر كاري از دست موريانه‌ها هم ساخته نيست. سرنوشت مملكتمان در دست چند موريانه است، فعلن.

21/12/2011 at 19:34 5 دیدگاه

زین‌العابدین بیمار كه وبلاگ هم می‌نویسد

بعد از حدود سه سال كار كردن در جنوب ایران، سیستم حرارتی بدنم كاملن تغییر كرده و اصلن دیگر به آب و هوای سرد عادت ندارم و این چند سال گذشته هم، هر بار كه برای مرخصی به تهران یا گیلان رفته‌ام، سرما خورده‌ام. حالا اینجا هم كه ماشاء‌الله نزدیك سیبری است و دمای هوایش هم چندین درجه زیر صفر كلوین و ما هم عین زین‌العابدین بیمار، دائمن مریض و سرماخورده هستیم، ولی برعكس بعضی‌ها بیماری را بهانه نمی‌كنیم و با همین حالمان می‌رویم سر كار.

مثلن شما یك پیكان مدل شصت و سه را فرض كن كه در شهر اهواز مسافركشی می‌كند و به جهت گرما ترموستاتش را هم درآورده و بعد این پیكان را ببر در جاده اسالم به خلخال و با آن رانندگی كن. خوب واضح است كه خراب می‌شود. یا یك شتر را از بیابان‌های شهداد كرمان ببر به فیروزكوه تا آنجا برای خودش بچرد. معلوم است كه دو روزه تلف می‌شود. این مثال‌ها را زدم كه بدانید با چه مصیبت‌هایی روبه رو هستیم.

بعد حالا اگر در ایران مریض بشوی، باز هم خوب است. چون می‌روی درمانگاه و دكتر چنان نسخه‌ای برایت می‌نویسد كه فقط محموله‌ی آنتی‌بیوتیك‌هایش را باید با نیسان وانت به خانه ببری. بعد هرچه آمپول پنی‌سیلین و دگزا و ضدسرماخوردگی و ضدهاری و ضدبارداری و ضد ولایت فقیه و امثالهم را به صورت یكجا تزریق عضلانی  می‌كنند و در خانه هم مادر عزیز آن قدر آش و سوپ و شلغم توی حلقت فرو می‌كند كه ویروس مربوطه به گه خوردن می‌افتد و به سرعت از بدنت فرار می‌كند و تا چندین ماه آن طرف‌ها پیدایش نمی‌شود.

اما اینجا كه این طوری نیست. لامصب این آمپول‌هایشان نمی‌دانم چه اشكالی دارد كه تأثیر نمی‌كند و خیلی ضعیف است یا شاید ویروس‌های ما ایرانی‌ها خیلی قوی است . رفته‌ام پیش دكتر مربوطه سه تا آمپول زده‌ام  و خوب نشده‌ام، بعد جناب دكتر فرموده است كه هر سه ساعت بیا یك پنی‌سیلین بهت تزریق كنم. یعنی هشت آمپول در هر بیست و چهار ساعت. اگر در ایران بودیم هزار تا حرف پشت سرمان در می‌آوردند كه بله! دكتر از باسن طرف خوشش آمده و گلویش گیر كرده. آخر نامسلمان! اینجا نشمینگاه ماست. سیبل تیراندازی با كمان نیست كه من هر سه ساعت آمپول بزنم. گلاب به رویتان پس‌فردا دو لیوان آب بخوریم، از صدتا سوارخ بیرون می‌زند.

بعد آمپول‌زنی‌شان هم خیلی مسخره است. در ایران یك پرستار سانتی‌مال، با قر و فر و ناز و غمزه چنان آمپولت می‌زند كه اصلن نمی‌فهمی كی فرو كرد و كی درآورد. (مفسده نكنید. سرنگ را عرض می‌كنم) اما اینجا كه رحم ندارند. انگار دارند واكسن جنون گاوی را به گاو مش‌حسن تزریق می‌كنند. خلاصه دوستان از ما به شما نصیحت، هیچ جایی جنوب ایران نمی‌شود. بروید آنجا تا از شر همه این مصیبت‌ها خلاص شوید.

14/12/2011 at 18:49 ۱ دیدگاه

کسب و کار غریبی که ما داریم

ایرانی‌ها قدرشناس‌ترین ملت‌ها هستند. آن‌ها بیش‌تر از هر قوم دیگری قدر مفاخرشان را می‌دانند. عده‌ای این را «مرده‌پرستی» می‌نامند ولی «قدرشناسی» واژه‌ی مناسب‌تریست. شاعران، نویسندگان، کارگردان‌ها، موزیسن‌ها، حاکمان، فرماندهان، ورزشکاران، نقاشان، خطاطان و فیلسوفان زیادی هستند که نامشان را همه ایرانی‌ها می‌دانند و همواره با احترام از آن‌ها یاد می‌کنند. داستان سلحشوری، فداکاری، پشتکار و افتخارآفرینی آن‌ها نسل به نسل منتقل می‌شود. خیابان‌ها و مدارس و اماکن به نامشان نامگذاری می‌شود و در کتاب‌ها راجع راجع به آن‌ها نوشته می‌شود. چهره‌های ماندگارشان ثبت و معرفی می‌شوند و…

اما گروهی از ایرانیان هستند که دست‌آوردها و ثمره‌ی تلاش‌هایشان هنوز هست اما هیچ نامی از خود آن‌ها نیست. معمار مسجد اصفهان کیست؟ سازنده سی و سه پل اهل کجا بوده؟ هیچ جایی نامی از سازندگان باغ فین ثبت شده است؟ اصلن چرا راه دور برویم؟ نامی از سازندگان سد کارون 3 و 4 شنیده‌اید؟ پیمانکار ساخت نیروگاه شهید رجایی را می‌شناسید؟ نام و یاد آن‌ها لای آجر و سیمان و ملات و خاک دفن شده.

در تابستانی که گذشت، احمدی نژاد آبگیری سد گتوند را افتتاح کرد. اما جالب است بدانید در روز افتتاح هیچ یک از سازندگان اصلی سد حضور نداشتند. همه به مرخصی اجباری رفته بودند. بله، حالا هر ایرانی می‌تواند به خوزستان برود و افتخار کند که بلندترین سد خاکی دنیا در گتوند ساخته شده. اما هیچ کس نام سعید و رفقایش را نخواهد شنید که هر روز و هر شب در تونل‌ها مشغول انفجار و حفاری بودند. هیچ وقت اسم کمیل و دوستانش را را نخواهید شنید که با دوربین‌های نقشه‌برداری اجرای سازه‌های سد را کنترل می‌کردند. چه کسی نام بچه‌های بتن را به یاد می‌آورد وقتی چندین ماه متوالی رکورد چهل هزار متر مکعب بتن‌ریزی در ماه را ثبت کردند؟ آیندگان و اصلن چرا آیندگان، همین شما امروزی‌ها چه می‌فهمید یازده میلیون مترمکعب خاکبرداری و پنجاه میلیون مترمکعب خاکریزی یعنی چه؟

نمایی از ساخت سد گتوند علیاء

کسب و کار غریبی را انتخاب کرده‌ایم. هنرمند وقتی اثری هنری خلق می‌کند، بعد از آن در کنفرانس‌ها و نمایشگاه‌های مختلف به خاطر اثرش تقدیر می‌شود. فیلمساز خوب در جشنواره‌های فیلم احترام می‌بیند و جایزه و لوح می‌گیرد. برای ورزشکاران پیروز در استادیوم‌ها هورا می‌کشند. اما ما بعد از این که کارمان تمام شد، راهی خانه‌هایمان می‌شویم. هیچ کس یادی از ما نخواهد کرد. حتی شاید بعدها ما راه به اماکنی که ساخته‌ایم هم راه ندهند. نهایتش یک لوح سنگی است در گوشه‌ای از پروژه‌ها که تازه روی آن هم  نوشته‌اند: «این پروژه در زمان فلان دولت به بهره‌برداری رسید.»‏


برخلاف آنچه که خیلی‌ها درباره ما تصور می‌کنند، ما هم احساس داریم. آدم آهنی نیستیم. مثل همه آدم‌های دیگر. ما هزاران کیلومتر دورتر از خانه و خانواده و دوست و فامیل و هشمری‌ها و  در دل بیابان‌ها و کوه‌ها و دریاها کار می‌کنیم. خاکبرداری و خاکریزی می‌کنیم. آرماتور و قالب می‌بندیم و بتن می‌ریزیم. لوله‌کشی و کابل‌کشی می‌کنیم تا سد و نیروگاه و جاده و پل و پالایشگاه بسازیم.  بعد پروژه‌هایمان که به اتمام رسید به پروژه دیگری می‌رویم و در آخر هم مثل همه همکاران گذشته‌مان روزی در گوشه‌ای از این خاک و در گمنامی به زیر خاک خواهیم رفت اما این شعر محمد زهری را با هم و برای شما خواهیم خواند:

این صبحی که می‌خندد به روی بام‌هاتان
و این نوشی که می‌جوشد میان جام‌هاتان
گواه عزم ماست یاران
کز رزم ما جانانه‌تر شد.

پی‌نوشت:
صفحه لینکستان این وبلاگ رو سر و سامون دادم. هزار تا لینک فکر کنم کافی باشه برای صفحه لینکستان :)

فيد وبلاگ+گوگل‌پلاس+توييتر+فرندفيد+فيس‌بوک

    

04/12/2011 at 17:22 5 دیدگاه

ماجرای خارج رفتن من یا چگونه صادر شدم؟

همه چیز یک از یک شب سرد پاییزی شروع شد. البته بین خودمان باشد، همه چیز از یک ظهر به شدت گرم تابستانی شروع شد. اما «یک شب سرد پاییزی» خیلی شاعرانه‌تر و مخوف‌تر از «یک ظهر گرم تابستانی» است. پس از همان اولی استفاده می‌کنیم….بگذریم….داشتم می‌گفتم که همه چیز از یک شب سرد پاییزی شروع شد… پس از خوردن ناهار مشغول قدم زدن در کنار پارک ساحلی جزیره خارگ بودم که تلفن زنگ زد و یکی از مدیران دفتر تهران شرکت، پشت خط گفت که: «فلانی! میری فلان پروژه تو فلان کشور؟» گفتم: چرا که نه؟ می‌رم. حالا که دقت می‌کنم اصلن احتیاجی هم نبود که این ماجرا در «یک شب سرد پاییزی» شروع شده باشد و همان «ظهر گرم تابستان» هم کفایت می‌کرد.

خلاصه چند وقت پیش سوار طیاره شدیم و آمدیم به این مملکت که در آسیای میانه واقع شده است… فرودگاه بسیار کوچک و داغانی داشت.. افسرانی که پاسپورت را چک می‌کردند، پالتو و کلاهی مانند ارتش سرخ شوروی سابق داشتند و کلن جو، محیط، سرما، برف، تاریکی، لباس و قیافه مأمورین، در یک لحظه مرا برد به فضای تمام رمان‌های نویسنده‌های روسی که تا به حال خوانده بودم. در همان فضای رمان‌های روسی بودم و حتی به جاهای خوب و صحنه‌دارش هم داشتم می‌رسیدم (آن‌هایی که رمان روسی خوانده‌اند، می‌فهمند چه می‌گویم) که افسر ارتش سرخ شوروی علامت داد که نوبت توست، بیا مدارکت را چک کنم.

با ترس و لرز رفتم جلو. پیش خود گمان می‌کردم، اگر مشکلی در پاسپورت و ویزا و… باشد، مستقیمن مرا به اردوگاه‌های کار اجباری در شمال سیبری منتقل می‌کنند و در آن‌جا نه تنها این هشت کیلو اضافه وزن فعلی‌ام را از دست می‌دهم، بلکه هیکلم مثل «گاندی» می‌شود. قبول کنید با این که گاندی یک شخصیت جهانی بسیار بزرگ است، ولی انصافن هیکل ضایعی داشت.

دیگر از ترس و لرز تمام فضاهای شیرین رمان‌های روسی را فراموش کرده بودم که افسر، مدارک را پس داد و همه چی اوکی بود. (الان خیلی فکر کردم در مورد معادل فارسی «اوکی» در این جمله، ولی پیدا نکردم. اوکی را «باشه» ترجمه کرده‌اند. ولی «همه چی باشه بود» که معنی نمی‌دهد.) اما از درب فرودگاه که رفتم بیرون و آن حوری‌های دم درب فرودگاه که از همان جا به دنبال مشتری (علی الخصوص خارجی‌ها) می‌گشتند را که دیدم، مطمئن شدم که در یکی از رمان‌های روسی دهه شصت میلادی قرار دارم که البته نماینده شرکت، زود سر و کله‌اش پیدا شد و ما را داخل یک ون انداخت و کد بسته به کارگاهی که الان در آن هستم برد و تحویل داد و البته هیچ رمان روسی این قدر مسخره تمام نمی‌شود.

عرض کنم خدمتتان که خیلی حرف زدم و سرتان را درد آوردم. به هر حال مملکت غریب است، آدم چهارتا هم وطن که می‌بیند، نطقش باز می‌شود. در مورد این جا هم اگر می‌خواهید بدانید، از ایران خودمان هم بدبخت‌تر هستند. ولی اینترنت نسبتن خوب و ارزانی دارند که البته هیچ فیلتری ندارد و بعد از ماه‌ها وبلاگم را راحت باز کردم و هی پشت سر هم و عین ندید بدیدها از خودم پست در می‌کنم و خلاصه دلمان برای ایران خودمان بسیار تنگ شده اما چه کنیم که مشغول صادرات خدمات مهندسی و آباد کردن ممالک غریبه هستیم و کشورمان فعلن از نعمت وجودی ما بی‌بهره هست تا ببینیم بعدن چه می‌شود.

فيد وبلاگ+گوگل‌پلاس+توييتر+فرندفيد+فيس‌بوک

    

02/12/2011 at 19:27 7 دیدگاه

نوشته‌های پیشین


http://twitter.com/sharifi123http://friendfeed.com/sharifi123Facebookreader